بازدید کننده گرامی! خوش آمدید. جهت دسترسی به تمام امکانات تالارهای گفتگو، لازم است با نام کاربری خود وارد شوید و اگر ثبت نام نکرده اید، ثبت نام نمایید. جهت ثبت نام اینجا را کلیک کنید.
 
راهنمایی: برای انتخاب تالار مورد نظر و مشاهده مطالب مرتبط با موضوع خود ، به صفحه اصلی تالارهای گفتگو بروید.
مشاهده آنلاین تابلو معاملات بورس کالا

 

 

آمار معاملات و اخبار مهم بورس کالا از طریق ایمیل
تاریخ امروز 23 نوامبر 2017, 11:04




پاسخ به موضوع  [ یک پست ] 
 مباحثه تخیلی برای آموزش مفهوم پول در اقتصاد مدرن 
نویسنده پیام
آواتار کاربر

عضو: 07 ژانویه 2009, 14:28
پست ها: 298
اقتصادداني كه پس از يك مشاجره سخت بر سر پول كاغذي از كميسيون تجارت بيرون مي‌آمد، مرتبا زير لب تكرار مي‌كرد: «پول لعنتي! پول لعنتي!» من پرسيدم: «چه شده؟ معني اين تنفر ناگهاني از والاترين معبود بشر چيست؟!»

ف.پول لعنتي! پول لعنتي!
ب. تو مرا نگران مي‌كني. از اين سخنان صداي ريزش صلح و آزادي و زندگي را مي‌شنوم. بروتوس تا آنجا پيش رفت كه بگويد «اي پرهيزگاري! تو بيش از نامي نيستي!» اما تو را چه شده؟
ف.پول لعنتي! پول لعنتي!
ب. آرام باش، دمي تامل كن. چه بر سرت آمده؟ آيا قارون تو را شورانده؟ يا آنكه جونز به خطايت انداخته؟ يا اسميت در نوشته‌هايش به تو افترا زده؟
ف.من با قارون كاري ندارم؛ شخصيت ناچيز من از هر افتراي اسميت دور است؛ و درباره جونز.
ب.‌ها! اكنون فهميدم. چطور اين قدر كور بودم؟ تو هم نظامي براي سامان‌دهي مجدد اجتماع طرح كرده‌اي. جامعه آرماني تو قرار است كه از اسپارت هم كامل‌تر باشد و به همين رو بايد پول از تمام اركان آن حذف شود و آنچه تو را برافروخته، اين است كه چگونه مردم را مجاب به پيروي از خود و ترك عاداتشان كني. چه مي‌شود كرد؟ همه طرح‌هاي تازه به اين دشواري برمي‌خورند. اگر طرحي مي‌خواهد شگفتي‌آفريني كند بايد بر تمام اين ايستادگي‌ها فائق آيد و همه مردمان در چنگش چون موم نرم‌خو شوند. اما مردم موم نمي‌شوند، آنها گوش مي‌دهند، مي‌ستايند يا رد مي‌كنند- و بعد چون قبل به راهشان مي‌روند.
ف.شكر پروردگار كه من هنوز از اين جنون همه‌گير فارغ‌‌ام. به جاي طراحي قوانين اجتماعي، من همان‌هايي را كه مشيت الهي تقدير كرده، مطالعه مي‌كنم و از پيشرفت تدريجي‌شان خوشنودم. به همين خاطر است كه مي‌گويم «پول لعنتي! پول لعنتي!»
ب. پس تو دست‌پرورده پرودون هستي؟ چاره كارت بس ساده است.
كيسه پول را به رودخانه بينداز و فقط كمي از آن را به بانك بسپار.
ف.اگر من بر ضد پول فرياد مي‌كنم، آيا شايسته است كه جايگزين حيله‌گرش را بپذيرم؟
ب. پس براي من تنها يك گمان ديگر باقي است. تو ديوژن ديگري هستي و سر آن داري كه با سخنراني از پلشتي‌هاي ثروت جان مرا به لب آوري.
ف.خدا مرا از اين كار دور بدارد! ثروت، اگر تيزبين باشي، يك مقدار پول بيش و كم نيست. ثروت نان است براي گرسنه، لباس است براي عور، هيزم است براي گرم كردن، نفت است براي روشنايي، شغلي است براي فرزندت، سهمي است براي دخترت، لختي آسايش است براي رفع خستگي، قدري ياري است براي دستگيري از فقير، سرپناهي است از توفان، فراغتي است براي ذهن متفكر، سروري است براي شاد كردن كساني كه دوست مي‌داريم. ثروت سازندگي است، استقلال و وقار و اطمينان است؛ پيشرفت و تمدن است. ثروت نتيجه تحسين‌برانگيز دو عامل است، دو عاملي كه از خود ثروت نيز تمدن‌سازترند:
كار و مبادله.
ب. خب! انگار حال ستايش ثروت را مي‌گويي، تو نبودي كه لحظه‌اي پيش لعن و نفرينش مي‌كردي؟
ف.چرا متوجه نيستي كه آن فقط گوشه‌اي از مزاج يك اقتصاددان بود؟ من عليه پول فرياد مي‌كنم از اين رو كه همه، نظير خود تو، آن را با ثروت اشتباه مي‌گيرند و همين مايه خطاها و نادرستي‌هاي بي‌شمار مي‌شود. من عليه‌اش فرياد مي‌كنم، زيرا كاركردهايش در جامعه فهميده نشده و توضيح‌شان هم دشوار است. من عليه‌اش فرياد مي‌كنم، زيرا همه‌انديشه‌ها را در هم مي‌ريزد، ابزارها را هدف مي‌نماياند، موانع را دليل، و آلفا را مگا؛ زيرا وجودش در جهان به‌رغم فايده ذاتيش، انگاره‌اي محتوم و انحراف اصول را به همراه آورده است، نظريه‌اي تناقض‌آميز را مايه داده، كه به شكل‌هاي گوناگون بشر را تضعيف و زمين را به خون آغشته کرده است. من عليه‌اش فرياد مي‌كنم، زيرا كه خود را از ستيزه با خطاهايي كه آفريده ناتوان مي‌بينم. مگر آن كه به ارزيابي مفصل و ژرف آن بپردازم، كه هيچ كس حاضر به شنيدنش نيست. آه! اگر فقط مي‌توانستم شنونده‌اي شكيبا و نيك‌انديش بيابم!
ب. خب، روشن است كه تا قربانيت را به چنگ نياوردي اين حالت آزرده باقي خواهد بود. من گوش مي‌دهم؛ بگو سخن بران. هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو!
ف.قول مي‌دهي كه با علاقه گوش دهي؟
ب. قول مي‌دهم كه صبور باشم.
ف.اين زياد نيست.
ب. تمام آن چيزي كه مي‌توانم. شروع كن، اول به من توضيح بده كه چگونه يك اشتباه درباره پول- اگر اشتباهي باشد- مي‌تواند ريشه همه خطاهاي اقتصادي شود؟
ف.خب، حالا امكان دارد كه به من اطمينان دهي تابه حال هيچ گاه ثروت را با پول اشتباه نگرفته‌اي؟
ب. نمي‌دانم؛ اما اگر هم گرفته باشم مگر پيامد چنين اشتباهي چيست؟
ف.چيز خيلي مهمي نيست. تنها خطايي در ذهنت، كه هيچ اثري بر اعمالت نخواهد داشت؛ چون همان طور كه شاهدي، درباره كار و مبادله هم، با وجودي كه به شمار انسان‌ها نظرات مختلف وجود دارد، همه به یک شیوه عمل می‌کنیم.
ف.كاملا. كسي كه مستدل معتقد باشد شب هنگام جاي سر و پاي انسان عوض مي‌شود، ممكن است كتاب خوبي در اين باره بنويسد، اما او هم كماكان آن طور راه مي‌رود كه ديگران.
ب. اين طور به نظر مي‌رسد. با اين حال خيلي زود چوب اتكاي زيادش به منطق را مي‌خورد.
ف.به همين ترتيب اگر كسي تصميم بگيرد كه پول را ثروت واقعي بشمارد، و به‌انديشه‌اش جامه عمل بپوشاند، خيلي زود از گرسنگي جان خواهد داد. دليل، نادرستي نظريه‌اش است، زيرا نظريه معتبر، جز آن نيست كه از واقعيات منتج شده باشد، واقعياتي كه در همه مكان‌ها و در همه زمان‌ها صادق‌اند.
ب. مي‌توانم بفهمم كه در عمل و تحت تاثير نفع شخصي، پيامدهاي آسيب‌رسان عمل اشتباه، به سوي برطرف ساختن اشتباه ميل دارند. اما اگر آنچه مي‌گويي چنين اثر اندكي دارد، چرا تو را چنين به پريشاني انداخته؟
ف.زيرا وقتي يك نفر، به جاي تصميم براي خودش براي ديگران تصميم مي‌گيرد، آن نگهبان هميشه حاضر و تيزبين- نفع شخصي- ديگر حضور ندارد. «متوقفش كن! مسووليت اين كار با تو نيست.» سيستم نادرست قانون‌گذار، به ناچار تبديل به قاعده عمل همگان مي‌شود. به تفاوتش توجه كن. وقتي پول داشته باشي و گرسنه هم باشي، حال نظريه‌ات درباره پول هر چه مي‌خواهد باشد، چه مي‌كني؟
ب. نزد نانوا مي‌روم و كمي نان مي‌خرم.
ف.در استفاده از پولت‌ ترديد نمي‌كني؟
ب. تنها فايده پول، خريدن آن چيزي است كه فرد مي‌خواهد.
ف.و اگر نانوا هم تشنه باشد چه، او چه مي‌كند؟
ب. حتما مي‌رود و با پولي كه به او داده‌ام قدري نوشیدنی مي‌خرد.
ف.چه؟ يعني نگران نيست كه با اين كار به خودش آسيب برساند؟
ب. آسيب جدي‌تر آن است كه هيچ چيز نخوريم و ننوشيم.
ف.و هر كس ديگري هم در دنيا اگر آزاد باشد همين طور مي‌كند؟
ب. بدون شك. آيا مي‌گويي به خاطر اندوختن چند پنس، بايد از گرسنگي بميرند؟
ف.تا به اينجاي كار، كه من پنداشته‌ام از روي عقل تصميم مي‌گيرند و اميدوارم كه نظريه چيزي جز تصويري وفادار به جهان خارج نبوده باشد. اما حال، فرض بگير كه قانون گذار بودي، سلطان بي‌چون و چراي سرزميني وسيع، كه در آن هيچ معدن طلايي نبود.
ب. چه خيال ناخوشايندي.
ف.همين طور مفروض بدار كه كاملا معتقد بودی ثروت فقط و تنها پول است. به چه نتيجه‌اي مي‌رسيدي؟
ب. به اين نتيجه مي‌رسيدم كه براي من و مردمم، دستيابي به ثروت هيچ راه ديگري ندارد، جز آن كه پول ساير ملت‌ها را به سوي خود بكشانيم.
ف.يعني آنها را فقير كني. پس نخستين نتيجه‌اي كه مي‌گيري اين است: يك ملت تنها در صورتي چيزي به دست مي‌آورد كه ديگری چيزي از دست بدهد.
ب. اين اصلي است كه مهر بيكن و دومونتئيه را بر پشت خود دارد.
ف.با اين حال چيزي از خوفناكي‌اش كم نمي‌شود، زيرا كه مي‌گويد پيشرفت ناممكن است. دو ملت، مانند دو انسان نمي‌توانند شانه به شانه هم كامياب شوند.
ب. به نظر مي‌رسد كه نتيجه اين اصل همين است.
ف.و چون همه انسان‌ها مايل به غني ساختن خويش‌اند، طبق اين قانون، همه طالب نابود ساختن همنوعان خودند.
ب. خب مسيحيت كه نيست، اقتصاد سياسي است.
ف.چنين باوري نفرت‌انگيز است. اما ادامه بدهيم، من تو را سلطاني بي‌چون و چرا ساخته‌ام. تو نبايد به استدلال دل خوش بداري، بايد عمل كني. قدرتت‌ هيچ محدوديتي نمي‌شناسد. چطور با اين باور روبه‌رو مي‌شوي- اينكه ثروت پول است؟
ب. بر عهده‌ام خواهد بود كه بي‌تعلل مقدار پول را بين مردمانم بالا برم.
ف.اما معدني در قلمروت نيست. اين چطور؟ در اين باره چه مي‌كني؟
ب. كاري لازم نيست بكنم. تنها بايد با تمام قوا نگذارم قراني از مملكت خارج گردد.
ف.اما اگر مردمت با وجود ثروتمندي گرسنه باشند چه؟
ب. اهميتي ندارد. در نظامي كه ما بحثش را مي‌كنيم اجازه خروج پول را به آنها دادن، مثل فقير كردن‌شان است.
ف.پس به اعتراف خودت، تو آنها را مجبور خواهي ساخت طبق اصلي عمل كنند كه خودت در شرايط مشابه كاملا خلاف آن عمل مي‌كردي. چرا؟
ب. چون گرسنگي خودم آزارم مي‌دهد، اما گرسنگي يك ملت آسيبي به من قانون‌گذار نمي‌رساند.
ف.خب، من به تو مي‌گويم كه طرحت شكست مي‌خورد و هيچ نظارتي به آن پايه نيرومند نيست كه جلوي خروج پول توسط مردم گرسنه‌اي كه گندم مي‌خواهند را بگيرد.
ب. اگر چنين است اين نقشه، چه مغالطه‌آميز باشد چه خير، اثري نخواهد داشت؛ نه فايده‌اي و نه آسيبي، پس نيازي به بررسي بيشتر هم ندارد.
ف.تو فراموش كرده‌اي كه يك قانون‌گذاري. قانون گذار وقتي تجربه مي‌كند، نبايد از هيچ امر جزئي نااميد شود. وقتي نخستين ابزار موفق نشد بايد به فكر راه ديگري براي تحقق هدفت باشي.
ب. كدام هدف؟
ف.گويا حافظه‌ات ضعيف است. اينكه در ميان مردمت مقدار پول را، كه همان ثروت واقعي است، بالا ببري.
ب. آه! آه هدف، عذر مي‌خواهم. اما مي‌داني، همين طور كه در مورد موسيقي مي‌گويند اندكش كافي است، درباره اقتصاد سياسي هم فكر مي‌كنم بايد همين را بگويند. ديگر نمي‌دانم چه تدبير كنم.
ف.خب ارزيابي‌اش كن. نخست توجه كن كه طرح اول تو، مشكل را تنها به شكل منفي حل مي‌كند. جلوگيري از خروج پول جلوي كاهش ثروت را مي‌گيرد، اما زيادش نمي‌كند.
ب. آه! حالا متوجه مي‌شوم... گندمي كه اجازه ورود پيدا كرده است... انديشه‌اي به سرم زد... چه تدبير نبوغ‌آميزي، چه طرح بي‌هماوردي؛ اكنون به ذهنم مي‌آيد.
ف.چه به ذهنت مي‌آيد؟
ب. راه افزايش مقدار پول.
ف.طرحت چيست، اگر لطف كني و بگويي؟
ب. آيا روشن نيست كه اگر ذخیره پول بخواهد دائم بالا رود شرط نخست‌اش اين است كه چيزي از آن كم نشود؟
ف.بله. بله.
ب. براي اين كار دو قانون ساده بايد وضع شود كه حتي نياز به آوردن ذكري از پول در آنها نيست. با يكي، مردمان من از خريد كالاهاي خارجي منع خواهند شد؛ و با ديگري، به فروش كالا به خارجي‌ها واداشته خواهند شد.
ف.طرح بسيار هوشمندانه‌اي است.
ب. تازه است؟ بايد حق امتيازي براي اين اختراع بگيرم.
ف.لازم نيست، به تو پيشدستي كرده‌اند. اما بايد مراقب يك چيز باشي.
ب. چه چيز؟
ف.من تو را سلطاني بي‌چون و چرا كرده‌ام. مي‌دانم كه مي‌تواني جلوي خريد كالاهاي خارجي توسط مردمت را بگيري، تنها با سي يا چهل‌هزار كارمند گمركي اين كار قابل انجام است.
ب. نسبتا گران است. اما كه چه بشود؟ پولي كه به آنها مي‌دهم از كشور خارج نمي‌شود.
ف.بله؛ كه در اين سيستم دستاورد بزرگي هم هست. اما چطور فروش كالاهايت در خارج را تضمين مي‌كني؟
ب. با اعطاي جايزه تشويقش مي‌كنم، ماليات‌هاي محركي بر مردم خود وضع مي‌كنم.
ف.در اين صورت صادركنندگان با فشار رقابت در ميان خود رو به كاهش قيمت خواهند آورد.
مثل اين است كه هدايا و ماليات‌ها را به خارجي‌ها بدهي.
ب. ولي پولي كه از كشور بيرون نمي‌رود.
ف.بله، مي‌فهمم. اما اگر نظام تو سودمند باشد دول خارجي نيز از آن الگو خواهند گرفت.
آنها هم تدابير تو را اتخاذ خواهند كرد؛ گمركات‌شان را به راه مي‌اندازند و كالاهاي تو را پس مي‌زنند، آنها هم نمي‌خواهند پول‌شان كم شود.
ب. پس بايد ارتشي داشته باشم و مقاومت‌شان را درهم بشكنم.
ف.آنها هم ارتشي گرد خواهند آورد.
ب. من كشتي‌هايم را با ساز و برگ مي‌آرايم. فتوحات مي‌كنم، مستعمرات مي‌گيرم و براي كالاهاي خود مصرف‌كنندگان تازه فراهم مي‌كنم.
ف.دولت‌هاي ديگر هم‌چنين مي‌كنند. فتوحات و مستعمرات و مصرف‌كنندگان تو را به ستيزه مي‌كشند و بدين ترتيب همه جا جنگ و خونريزي خواهد بود.
ب. من ماليات‌هايم را بيشتر مي‌كنم، گمركات را فزوني مي‌دهم، ارتش و قواي دريايي‌ام را نيرومندتر مي‌سازم.
ف.آنها هم همين طور.
ب. من تلاشم را دوچندان مي‌كنم.
ف.آنها هم و در اين ميان، ما به هيچ يقيني نرسيديم كه تو بتواني فروش‌هاي خارجي‌ات را چند برابر كني.
ب. به نظر درست است. دور از ذهن نيست كه تلاش‌هاي تجاري همه، همديگر را خنثي كنند.
ف.و همين طور تلاش‌هاي نظامي. به من بگو. آيا اين كارمندان گمركات، اين سربازان و ملوانان، اين ماليات‌هاي مزاحم، اين نزاع مدام براي رسيدن به نتايجي ناممكن، اين وضعيت دائمي جنگ پيدا و پنهان با جهان، اينها همه نتيجه منطقي و اجتناب‌ناپذير يك تصور به عمل درآمده قانون‌گذاران نيستند كه «ثروت پول است» و «افزايش پول ثروت است»؟
ب. همين طور است. يا اين اصل درست است، پس قانون‌گذار بايد آن طور عمل کند كه من گفتم، هرچند جنگ عالم‌گير باشد؛ يا اينكه اشتباه است و در اين صورت انسان‌ها در تلاش براي از بين بردن يكديگر، خويشتن را از بين مي‌برند.
ف.و به ياد داشته باش قبل از آنكه پادشاه بشوي، همين اصل با يك فرآيند منطقي تو را به اين قواعد متقاعد ساخته بود: آنچه يك نفر به دست مي‌آورد، ديگری از دست مي‌دهد. – سود يك نفر، ضرر ديگري است، قواعدي كه خصومت را ميان انسان‌ها اجتناب‌ناپذير مي‌سازند.
ب. همه چيز حتمي است. چه من فيلسوف باشم يا قانون‌گذار، چه من استدلال كنم يا بر اساس اين اصل كه پول ثروت است عمل كنم، تنها به يك نتيجه مي‌رسم: - جنگ جهاني. خوب است كه تو به نتايج پيش از آنكه بر پايه‌شان بحث كني اشاره كردي، وگرنه من هرگز شهامتش را نمي‌داشتم كه تو را تا به انتهاي ارزيابي اقتصادي‌ات همراهي كنم، آخر حقيقتش را بخواهي، همه اين حرف‌ها چندان باب طبع من نيست.
ف.منظورت چيست؟ من درست آن موقع كه تو صداي نفرين‌هايم را شنيدي به اين موضوع مي‌انديشيدم. لعنت مي‌فرستادم كه هم‌وطنانم شهامت مطالعه آن چيزي را كه دانستنش بسيار مهم است، ندارند.
ب. با اين حال پيامدهايش هراس‌انگيز هستند!
ف.پيامدهايش؟ تا اينجا من فقط يكي را به تو گفته‌ام. مي‌توانستم آنهايي را بگويم كه از اين هم مرگبارتر هستند.
ب. شما مو بر اندام من راست مي‌كني! چه پلشتي‌هاي ديگري با اين خطا ميان پول و ثروت بر سر بشريت آمده است؟
ف.برشمردنشان وقت زيادي از من مي‌گيرد. باوري كه اشاره كردم از خانواده‌اي پرجمعيت است، سالمندترينشان، كه همين حالا با او آشنا شديم، نظام منعي نام دارد؛ بعدي نظام مستعمراتي، سوم بيزاري از سرمايه و آخرين و بدترينشان: پول كاغذي.
ب. چه؟ پول كاغذي هم از همين خطا نشات مي‌گيرد؟
ف.بله، مستقيما. وقتي قانون‌گذاران بعد از بين بردن انسان‌ها با جنگ و ماليات در انديشه خود ثابت‌قدم مي‌مانند، با خود مي‌انديشند. «اگر مردم رنج‌ مي‌برند براي اين است كه پول كافي ندارند. بايد قدري پول درست كنيم.» و چون چند برابر كردن مقدار فلزات قيمتي، به‌ويژه پس از خشكاندن منابع قبلي آسان نيست، مي‌گويد «پول خيالي مي‌سازيم، هيچ چيز از اين آسان‌تر نيست و آنوقت هر شهروندي جيبش را از اين پول‌ها مي‌اندوزد و ثروتمند مي‌شود.»
ب. در واقع اين روش از قبلي هم سريع‌تر است و به جنگ خارجي هم نمي‌انجامد.
ف.نه، اما به فلاكت مدني مي‌انجامد.
ب. تو عيب‌جويي بيش نيستي. عجله كن و به انتهاي مساله برو. نخستين بار است كه براي دانستن اينكه پول ثروت است يا نه، صبر از كف داده‌ام.
ف.حتما تصديق مي‌كني كه پول مسكوك يا كاغذي هيچ نياز فوري و فوتي بشر را پاسخ نمي‌گويد. اگر گرسنه باشيم، نان مي‌خواهيم؛ اگر عور باشيم، لباس؛ اگر مريض باشيم،‌ درمان؛
اگر سردمان باشد، آتش و سرپناه؛ اگر ميل به آموختن داشته باشيم، كتاب و اگر در پي سفر باشيم، مركب. ثروت يك كشور در گروي فراواني و توزيع اين چيزها است. از اين رو اكنون مي‌توان نادرستي اين اندرز بدبينانه بيكن را كه «آنچه يك نفر به دست مي‌آورد، ديگري از دست مي‌دهد» به روشني دريابي. اندرزي كه به شكل نااميدكننده‌تري از زبان دومونتنيه هم جاري شده است: «سود يك نفر، ضرر ديگري است.» وقتي سام و حام و يافت (japhet) عرصه بي‌كران زمين را ميان خود قسمت كردند، بي‌شك هر كدام قادر بودند بسازند، بكارند، بروبند و خوراك و پوشاك و مسكن بهتري به دست آورند و خود را غني‌تر سازند؛ كوتاه سخن اينكه بر لذت خود بيفزايند بي‌آنكه الزامات كيف ديگري را بكاهند. براي دو ملت هم چنين است.
ب. شكي نيست كه دو ملت، ‌مثل دو انسان،‌ مادامي كه پيوندي ميانشان نباشد، مي‌توانند با كار بيشتر كامياب شوند، بي‌آنكه به كاميابي ديگري لطمه برسانند. اصول بيكن و دومونتنيه اين را رد نمي‌كنند. منظور آنها تنها اين است كه در مبادلاتي كه ميان دو ملت شكل مي‌گيرد، اگر يكي ببرد ديگري باخته است و اين خود آشكار است؛ زيراكه مبادله، به نفس خود چيزي به آن توده چيزهايي كه برشمردي نمي‌افزايد؛ پس اگر بعد از مبادله يكي از دو طرف چيزي اضافه به چنگ آورده باشد، آشكار است كه ديگري چيزي از دست داده است.
ف.تو تصويري بسيار ناقص، منفي و نادرست از مبادله در ذهنت ساخته‌اي. اگر سام زميني داشته باشد كه براي ذرت بسيار بارور است، يافت زمين شيب‌داري كه براي تاكستان مناسب است و حام چراگاهي پرعلوفه – تمايز حرفه‌هاي آنها، به جاي آسيب رساندن به يكديگر، ممكن است خوشي همه‌شان را نيز بيشتر كند. در واقع حتما چنين است؛ زيرا تقسيم كار كه از مبادله ناشي مي‌شود توليد كل ذرت، شراب و گوشت را بالا مي‌برد و حاصل آن بين اين سه تقسيم مي‌گردد.
اگر بگذاري كه مبادلات آزادانه باشد،‌ آيا جز اين هم مي‌تواند اتفاق افتد؟ اگر يكي از برادران لحظه‌اي احساس كند كه كار با ديگران در برابر كار انفرادي متضمن زيان است،‌ همان لحظه دست از مبادله خواهد شست. مبادله، قدرداني ما را به همراه مي‌آورد. همين انجام شدنش نشانه‌اي است از سودمند بودن آن.
ب. اما اصل بيكن درباره طلا و نقره درست است. اگر بپذيريم كه ميزان آنها در جهان يك مقدار مشخص است، كاملا آشكار است كه كيسه‌اي را بي‌تهي كردن كيسه‌اي ديگر نمي‌توان انباشت.
ف.اگر طلا را ثروت بدانيم، نتيجه‌گيري طبيعي اين است كه تنها ثروت ميان انسان‌ها جابه‌جا مي‌شود و هيچ پيشرفت حقيقي در كار نيست. اين همان چيزي است كه من از ابتدا هم گفتم. اما اگر در مقابل، به وفور چيزهاي سودمند، كالاهايي كه نيازها و اميال را برآورده مي‌كنند به چشم ثروت‌هاي واقعي بنگريم، خواهي ديد كه پيشرفت همزمان ملت‌ها ممكن است. پول تنها انتقال اين اشياي سودمند را از يكي به ديگري تسهيل مي‌كند، كاري كه با يك اونس از فلز كميابي چون طلا انجام شدني است، همين طور با فلز فراوان‌تري چون نقره، يا باز از آن هم فراوان‌تر، مس نیز قابل انجام است.
لذا اگر كشوري همانند ايالات‌متحده دو برابر از اين اشياي سودمند مي‌داشت، مردمش هم دو برابر ثروتمند مي‌بودند، با وجودي كه مقدار پول ثابت بود؛ اما اگر مقدار پول دو برابر شود و اين اشياي سودمند بيشتر نشوند، چنين اتفاقي نمي‌افتد.
ب. پرسشي كه بايد پاسخ داده شود اين است كه آيا مقدار بيشتر پول اثري بر افزايش كالاهاي سودمند ندارد؟
ف.چه ارتباطي مي‌تواند ميان اين دو باشد؟ غذا، لباس، مسكن، سوخت، همه از طبيعت و كار مي‌آيند، از كار نيروهاي كمابيش ماهر بر داده‌هاي طبيعت.
ب. تو نيروي پرتواني را فراموش كرده‌اي، مبادله. اگر تصديق كني كه مبادله نيرويي است و آن طور كه معترف شدي پول تسهيلش مي‌كند، آنگاه بايد اقرار كني كه اثري نامستقيم بر توليد دارد.
ف.اما من هشدار دادم كه ميزان اندكي فلز كمياب، همان قدر نقش تسهيل‌كنندگي در مبادله دارد كه ميزان زيادي فلز وافر. بنابراين به دنبالش روشن مي‌گردد كه افراد با اجبار به تسليم كردن اشياي سودمند در مقابل پول ثروتمند نمي‌شوند.
ب. بنابر اين عقيده تو بر اين است كه گنجينه‌هاي يافت‌شده در كاليفرنيا به افزايش ثروت جهانيان نمي‌انجامد؟
ف.من بر اين باورم كه اين گنجينه‌ها در كل به لذت و ارضاي واقعي نيازهاي بشر كمك چنداني نمي‌كنند. اگر طلاهاي كاليفرنيا تنها جاي آن منابع طلايي را كه از بين رفته‌اند بگيرند، شايد استفاده‌اي داشته باشند. اما اگر مقدار پول را بالا ببرند، به كاهش ارزش طلا مي‌انجامد. جويندگان طلا از وقتي كه بدون آن بودند ثروتمندتر مي‌شوند؛ اما آنهايي كه از پيش طلا در تملك خود داشتند ارزش دارايي‌شان پايين خواهد آمد. من نمي‌توانم اين را افزايش ثروت بنامم، بلكه تنها گونه‌ جابه‌جايي از نوعي است كه پيش‌تر شرح دادم.
ب. همه اين سخنان تامل‌برانگيز است. اما من به آساني قانع نمي‌شوم كه اگر (با ثابت بودن ساير چيزها) به جاي يك دلار، دو دلار داشته باشم ثروتمندتر نشده‌ام.
ف.اين را انكار نمي‌كنم.
ب. و آنچه درباره من صادق است، درباره همسايه‌ام و همسايه همسايه‌ام هم صادق است. پس اگر همه شهروندان ايالات‌متحده دلارهاي بيشتري دارند، ايالات‌متحده بايد ثروتمندتر شده باشد.
ف.و همين جا تو به مغلطه‌اي مي‌افتي كه مي‌گويد آنچه درباره يكي درست است درباره همه هم درست است، به اين ترتيب فرد را با نفع عمومي درمي‌آميزي.
ب. چه مي‌تواند از اين قطعي‌تر باشد؟ آنچه درباره يكي صحيح است، بايد درباره همگان هم باشد. مگر همه چه هستند جز مجموعه‌اي از افراد؟ مانند اين است كه بگويي هر آمريكايي مي‌تواند يك اينچ بلندتر شود، بي‌آنكه ميانگين قامت آمريكاييان افزايش يابد.
ف.به تو اطمينان مي‌دهم كه استدلالت به ظاهر معتبر است، به همين خاطر هم آنچه پنهان مي‌دارد اين‌چنين شايع شده. اما بيا قدري بيازماييمش. ده نفر در يك بازي بودند. هر كدام ده شماره برداشته بودند و در مقابل آن صد دلار زير يك شمع‌داني قرار مي‌دادند؛ يعني براي هر شماره ده دلار. پس از بازي بردها تسويه مي‌شد و بازيكنان به تعداد شماره‌هايي كه در دست داشتند از زير شمعداني ده دلاري برمي‌داشتند. يكي از آنها كه احتمالا حسابدار خبره‌اي بود با مشاهده شكل بازي، پيشنهادي اين‌گونه داد. «آقايان، تجربه به من آموخته است كه در پايان بازي همواره نسبت به شماره‌هايي كه در ابتدا داشته‌ام چيزي اضافه عايدم شده. آيا شما نيز همين را درباره خود مشاهده نكرده‌ايد؟ پس، آنچه درباره من صادق است، درباره هر يك از شما نيز صادق است و آنچه درباره هر يك از ما صادق است، درباره همه‌مان نيز صادق است. لذا اگر همه‌مان شماره‌هاي بيشتري مي‌داشتيم در پايان بازي همه‌مان بيشتر نفع مي‌برديم. بنابر اين خيلي ساده است، ما تنها بايد شمار شماره‌ها را دو برابر كنيم.» اين كار صورت گرفت، اما وقتي بازي تمام شد و زمان تسويه بردها فرا رسيد، روشن شد كه برخلاف انتظار همگان هزار دلار موجودي زير شمعداني چند برابر نشده است. پول‌ها بايد متناسب قسمت مي‌شدند، پس تنها نتيجه‌اي كه به دست آمد اين بود: هر چند شمار شماره‌ها دو برابر شده بود، اما اين بار به هر شماره تنها پنج دلار تعلق مي‌گرفت. پس كاملا روشن شد آنچه درباره يكي صادق است، درباره همه صادق نيست.
ب. تو دلارها را با شماره‌ها قياس مي‌كني؟
ف.در هر شرايط ديگري مسلما خير؛ اما در اين موردي كه تو پيش روي من نهاده‌ای و من بايد بر عليه‌اش استدلال كنم،‌ بله. يك چيز را مدنظر داشته باش، براي آنكه سطح كلي پول در كشوري بالا رود آن كشور يا بايد معادن بيشتري بيابد يا كالاهاي سودمندي را در مقابل پول واگذار كند. به جز اين دو صورت، افزايش جهاني ناممكن است و پول‌ها تنها دست به دست مي‌گردند؛ در اين مثال هرچند ممكن است صحت داشته باشد كه هر شخص به طور انفرادي با توجه به تعداد دلارهايي كه دارد ثروتمندتر شده باشد، اما ما نمي‌توانيم به شيوه تو آن را استنتاج كنيم؛ زيرا يك دلار بيشتر در كيف پول يك فرد، حكايت از يك دلار کمتر در كيف پول ديگري دارد. درباره مقايسه طول قامت همچنين است؛ چون اگر هر كس به هزينه ديگري بلندتر شود، هرگز نمي‌تواند به آن معنا باشد كه در كل افزايش قدي جمعي رخ داده است.
ب. چنين باد؛ اما در دو مثالي كه زدي افزايش واقعي وجود دارد و تو اين را نمي‌تواني انكار كني.
ف.تا حدودي؛ طلا و نقره هم ارزشي دارند. براي به چنگ آوردن اين ارزش است كه مردم به تسليم چيزهاي با ارزش ديگرشان رضایت مي‌دهند. بنابراين وقتي كه كشوري از معادن طلايش طلاي كافي به دست مي‌آورد تا كالايي سودمند – مثلا يك لكوموتيو – از خارج خريداري كند، به همان اندازه از مزاياي لكوموتيو بهره‌مند مي‌شود كه اگر خودش آن را در داخل ساخته بود. مساله اين است كه ساختن لكوموتيو بيشتر تلاش مي‌طلبد يا استخراج طلا؟ چون اگر طلاهاي به دست آمده صادر نشود، ارزش‌ آن كاهش يافته و چيزي بدتر از آنچه در كاليفرنيا يا استراليا روي داد رخ مي‌دهد؛ زيرا آنجا فلزهاي قيمتي حداقل براي خريد كالاهاي سودمند از ملل ديگر به كار رفتند؛ اما همچنان اين خطر وجود دارد كه بر روي تل طلاهايشان از گرسنگي جان دهند؛ مثلا چنانچه قانون صادرات طلا را منع كند. درباره مثال دوم؛ يعني طلايي كه با تجارت به دست مي‌آوريم: مي‌تواند يك امتياز باشد يا عكس آن، بسته به اينكه كشور بيشتر به طلا نياز دارد يا آن کالاهای سودمندی که در مقابل طلا واگذارشان کرده است. قضاوت در این مورد بر عهده قانون است كه بر عهده كساني است كه درگير آن هستند؛ چون اگر قانون بر پايه همان اصل كارش را آغاز كند كه طلا به هر چيز سودمند ديگري ارجح است، همه كشورها قانوني را مستقر خواهند كرد كه سرانجام همه را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه مقادير فراواني پول دارند بي‌آنكه چيزي براي خريدن وجود داشته باشد. اين شبيه همان سيستمي است كه ميداس نمايندگي مي‌كرد كه دست بر هر چه مي‌زد به طلا بدل مي‌گشت و در نتيجه در خطر هلاک شدن از گرسنگي قرار داشت.
ب. طلايي كه وارد مي‌شود نشانگر كالايي است كه خارج شده و لذا لذتي از كشور دريغ شده؛ اما آيا منفعتي همراه اين نيست؟ اين طلا با گردش دست به دست و به تحرك واداشتن كار و صنعت منشاء لذت‌های جايگزين ديگر نخواهد بود و كشور را براي وارد ساختن كالاهاي سودمند ديگري توانمند نخواهد كرد؟
ف.اينكه تو به قلب مساله رسيده‌اي. آيا درست است كه پول چشمه‌اي است كه توليد تمام چيزهايي كه مبادله‌شان را تسهيل مي‌كند، افزايش مي‌دهد؟ خيلي روشن است كه يك تكه طلا يا نقره كه با مهري تبديل به يك دلار شده، تنها يك دلار ارزش دارد؛ اما ما به اين انديشه رهنمون شده‌ايم كه اين ارزش خصيصه‌اي منحصربه‌فرد دارد كه مانند ساير چيزها به سادگي مصرف يا فرسوده نمي‌شود كه گويي خود را در هر معامله تازه تجديد مي‌كند و در نتيجه همين يك دلار به تعداد دفعاتي كه در معامله‌اي به كار مي‌رود ارزش يك دلار تازه را دارد؛ يعني به خودي خود ارزش همه چيزهايي را دارد كه به ازاي آنها مبادله شده و اين باور از آن رو پذيرفته شده كه مي‌پنداريم بدون اين دلار تمام آن كالاها هرگز توليد نمي‌شدند. گفته مي‌شود آن وقت كفش‌دوز كفش كمتري مي‌دوخت، پس گوشت كمتري مي‌خريد، قصاب هم خواربار كمتري مي‌خريد و خواربار فروش هم كمتر نزد پزشك مي‌رفت و همين طور تا به آخر.
ب. كسي نمي‌تواند خلاف اين را بگويد.
ف.پس زمان آن رسيده كه كاركرد حقيقي پول را موشكافي كنيم، بي‌توجه به معادن يا واردات. تو دلاري در دستت داري، اين چه مي‌گويد؟ اين نشاني است از اينكه تو اكنون، يا زماني ديگر، كاري انجام داده‌اي كه به جاي آنكه خودت از نتيجه‌اش بهره‌مند شوي آن را به جامعه (در قالب شخصي كه مشتري تو بوده) بخشيده‌اي. اين سكه مي‌گويد كه تو خدمتي به جامعه كرده‌اي و علاوه‌بر آن ارزش اين خدمت را نشان مي‌دهد. همچنين شاهدي است بر اينكه تو هنوز خدمتي هم‌تراز آنچه انجام داده‌اي از جامعه دريافت نداشته‌اي. جامعه براي آنكه تو را در جايگاهي بگذارد كه بتواني هر زمان و به هر شكلي كه مي‌پسندي از اين حق خود بهره‌مند شوي، به تو تاييديه‌اي، جايگاه يا امتيازي اعطا كرده است كه تنها تفاوتش با عناوين ديگر اين است كه ارزشش را در درون خود دارد و اگر بتواني با چشمان ذهنت آن را بخواني، مي‌بيني كه به روشني رويش نوشته شده: «به حامل اين سكه خدمتي معادل با آنچه او براي جامعه انجام داده اعطا كنيد.» و سپس تو اين پول را به من مي‌دهي، از روي بخشش يا در مقابل انجام كاري براي آن. اگر آن را در ازاي انجام خدمتي به من بدهي نتيجه چنين مي‌شود: حساب تو با جامعه براي ارضاي نيازي واقعي تسويه و بسته شده است؛ اما درباره من، من اكنون در جايگاهي خواهم بود كه تو پيش‌تر بودي. تو نمي‌تواني بگويي كه من از آن رو ثروتمندتر شده‌ام كه پولي را گرفته‌ام، بلكه به آن خاطر كه كاري را انجام داده‌ام و البته كه نمي‌تواني بگويي جامعه يك دلار ثروتمندتر شده؛ زيرا يكي از اعضايش دلاري به دست آورده و ديگري دلاري از دست داده. با به دست آوردن اين پول من يك دلار ثروتمندتر شده‌ام؛ اما تو يك دلار فقيرتر؛ پس غناي جامعه در كل تغييري ننموده زيرا همان طور كه پيش‌تر گفتم غنا و ثروت جامعه در گروي خدمات واقعي، برآوردن نيازها و كالاهاي سودمند است. تو به جامعه چيزي عطا كردي؛ اما سپس من را در استفاده از حقت جايگزين خود ساختي و اين براي جامعه اهميت چنداني ندارد كه به چه كسی خدمتي بدهكار است و اين ادعا به محضي كه خدمت حامل پول بازپرداخت شود، ‌از بين مي‌رود.
ب. اما اگر همه ما پول زيادي داشتيم مي‌توانستيم از جامعه خدمات بسياري هم دريافت كنيم.
آيا اين خوشايند نيست؟
ف.تو فراموش كرده‌اي كه فرآيندي كه من شرح دادم تصويري از واقعيت خارج است. ما تنها وقتي خدمتي از جامعه مي‌گيريم كه چيزي به آن عطا كرده باشيم. هر كس از خدمت سخن بگويد، همزمان از ارائه و بازپرداخت سخن گفته است؛ زيرا اين دو اصطلاح همزاد هم هستند و هر يك بايد همواره توسط ديگري به تعادل رسد. براي جامعه امكان ندارد كه خدماتي بيش از آنچه دريافت مي‌دارد ارائه كند و با اين حال درست خلاف اين واقعيت با تكثير سكه و پول كاغذي وهم گونه دنبال مي‌شود.
آن مثال را به خاطر مي‌آوري؟ در نظم اجتماعي كالاهاي سودمند همان چيزهايي هستند كه كارگران زير شمعداني‌ها مي‌گذارند و پول همان شماره‌هايي است كه دست به دست مي‌گردند. اگر پول‌ها را چند برابر كني بي‌آنكه كالاها بيشتر شوند، تنها نتيجه آن خواهد بود كه براي هر مبادله پول بيشتري لازم شود،‌ يعني درست همان اتفاقي كه براي شماره‌ها در آن بازي افتاد.
بنابر اين اينجا به دو نتيجه مي‌رسيم: اول – كمي يا زيادي پول موضوعي بي‌اهميت است؛ زيرا اگر پول فراوان باشد در معاملات هم مقدار زيادي پول لازم خواهد شد و اگر اندك باشد مقداري كمي پول، همين. دوم- از آنجا كه پول همواره در تمام مبادلات حضور دارد، اين طور مشتبه شده كه در حقيقت نشان و معيار چيزهايي كه معامله مي‌شوند هم هست.
ب. يعني انكار مي‌كني كه پول نشانه كالاهاي سودمندي است كه در موردشان مي‌گويي؟
ف.كاملا.
ب. چه ضرري دارد كه به پول به چشم نشان ثروت بنگريم؟
ف.ضررش اين است كه به اين باور مي‌انجامد كه مي‌توانيم با بيشتر كردن نشانه، خود چيزهايي را كه مورد اشاره‌اند نيز افزايش دهيم و آن وقت در خطر استفاده از تمام آن ترفندهايي مي‌افتيم كه تو به عنوان حاكم، قصد استفاده‌شان را داشتي.

فردريك باستيا
مترجم: مجيد روئين پرويزي


05 نوامبر 2009, 22:58
مشخصات شخصی
مشاهده پست های قبلی:  نمایش بر اساس  
پاسخ به موضوع   [ یک پست ] 

افراد آنلاین

کاربران حاضر در این تالار: - و 6 مهمان


شما نمی توانید در این تالار موضوع جدید باز کنید
شما نمی توانید در این تالار به موضوع ها پاسخ دهید
شما نمی توانید در این تالار پست های خود را ویرایش کنید
شما نمی توانید در این تالار پست های خود را حذف کنید
شما نمی توانید در این تالار ضمیمه ارسال کنید

جستجو برای:
پرش به:  

Powered by phpBB © phpBB Group
تبادل لینک | تماس با ما | دریافت قیمت کالاهای معامله شده از طریق ایمیل | تبلیغات در سایت | قیمتهای روزانه کالاهای پایه ایی در سایت | نقشه سایت | صفحه اصلی سایت | مقالات سایت


تمام حقوق برای سایت بورس کالا محفوظ است. نقل و استفاده از مطالب سایت  بورس کالا فقط با ذکر نام و لینک آدرس سایت بورس کالا مجاز است.
نوشته ها و نظرات کاربران سایت ، نظر شخصی افراد بوده و لزوما مورد تایید سایت نیست
توجه : سایت بورس کالا ، یک سایت مستقل و خصوصی بوده و ارتباطی با شرکت بورس کالای ایران ندارد